زندگی چیست ؟
اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟
اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟
اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟
اگر زندگی است چرا می میریم ؟
اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟
اگر عشق نیست چرا عاشقیم ؟
باور نمی کنم،
هرگز باور نمی کنم که سالهای سال،
هم چنان زنده ماندنم به طول انجامد.
یک کاری خواهد شد.
زیستن مشکل شده است،
و لحظات چنان به سختی وسنگینی،
بر من گام می نهند و دیر می گذرند،
که احساس می کنم خفه می شوم.
هیچ نمیدانم، چرا؟
اما می دانم کس دیگری به درون من...
اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد، دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد،
صبر بررنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.
هر لحظه دردی سر بر می دارد،
و هر لحظه
نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.
اینها بر سینه میریزند و راه فراری نمی یابند.
مگر این قفس کوچک اسخوانی،
گنجایشش چه اندازه است؟
معشوق من چنان لطیف است،
که خود را به "بودن" نیالوده است؛
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،
نه معشوق من نبود.
دوست داشتن از عشق برتر است.
و من هرگز خود را
تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند،
پایین نخواهم آورد.
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است؟
هنگامی دستم را دراز کردم،
که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نبود.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم،
که در برابرم دریا بودو دریا و دریا...!
عشق تنها کار بی چرای عالم است که،
آفرینش بدان پایان می گیرد.
عشق تنها کار بی چرای عالم است که،
آفرینش بدان پایان می گیرد.
باران؟
ابر های همه ی غم های تاریخ،
یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.
کسی نمیداند که در چه دردی و تبی
می سوزم و می نویسم!