تبليغاتX
من

من

زندگی چیست ؟

زندگی چیست ؟

اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟

اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟

اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟

اگر زندگی است چرا می میریم ؟

اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟

اگر عشق نیست چرا عاشقیم ؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 17:19  توسط من  | 

این جانبودن!

باور نمی کنم،

هرگز باور نمی کنم که سالهای سال،

هم چنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد.

زیستن مشکل شده است،

و لحظات چنان به سختی وسنگینی،

بر من گام می نهند و دیر می گذرند،

که احساس می کنم خفه می شوم.

هیچ نمیدانم، چرا؟

اما می دانم کس دیگری به درون من...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:33  توسط من  | 

چرا؟

 

اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد، دیدن چه سود؟

و اگر بهشت نباشد،

صبر بررنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:31  توسط من  | 

قفس کوچک

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.

هر لحظه دردی سر بر می دارد،

و هر لحظه

نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.

اینها بر سینه میریزند و راه فراری نمی یابند.

مگر این قفس کوچک اسخوانی،

گنجایشش چه اندازه است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:31  توسط من  | 

معشوق من

 

معشوق من چنان لطیف است،

که خود را به "بودن" نیالوده است؛

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،

نه معشوق من نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:31  توسط من  | 

دوست داشتن

 

دوست داشتن از عشق برتر است.

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند،

پایین نخواهم آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:30  توسط من  | 

آتش و دریا

 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

هنگامی دستم را دراز کردم،

 که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نبود.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم،

که در برابرم دریا بودو دریا و دریا...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:30  توسط من  | 

کار بی چرا

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است که،

 آفرینش بدان پایان می گیرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:30  توسط من  | 

کار بی چرا

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است که،

 آفرینش بدان پایان می گیرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:29  توسط من  | 

ابر های غم

چه بارانی است در بیرون این اتاق!

باران؟

ابر های همه ی غم های تاریخ،

یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.

کسی نمیداند که در چه دردی و تبی

 می سوزم و می نویسم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 15:12  توسط من  |